مهمانی خودمانی بود. زائدها نبودند. هیچ وقت دوست ندارم مردم را دسته بندی کنم. از خودی و غیرخودی بازی بیزارم. همیشه هم از مقام اولیاو اللهی و درجات مومنین و محرم راز وازین رتبه بندی ها متنفر بودم. انسان ها را همه بیک چشم گناهکار میدیدم. اما دیروز فرق داشت. اقلا بهم ثابت شد بعضی ها فرق دارند.

دانشگاه تقریبا تعطیل است. همه رفته اند تعطیلات عید. خلوت شده همه جا. سال آخری ها الکی ول می چرخند. حس مشترکی همه اشان دارند. بزبان نمی آورند. دارند با بهترین دوستاهاشان بهترین تجربه ها بهترین ساعتها بهترین خاطره ها وداع م یکنند. خاطرات مبارزات  و بگیر ببندها. شعارها. دادگاه علی اکبر. دوره احمدی نژاد و اون دوره خفقان دانشگاه. سقوط مبارک و بهار عربی و امید به ادامه دار بودنش. انتخابات 92 که روحانی امد دانشگاه و هیچ کس به استقبالش نرفت..  بچه ها زور می زنند مرور کنند. بغض دارند. آپلاییها حالشان بدتر. گفته اند به همه برمی گردیم ولی ته دلشان می دانند هیچ وقت هیچ وقت پاشان به تهران بر نمی گردد. میدان انقلاب را حتی حاضر نیستند عکسش را نگاه کنند. 

مراسم همین ها بودند. ساده های بی تکلف. که بی تکلف همه روی زمین نشسته بودند. کسی شوخی نمیکرد. کسی حوصله شوخی نداشت. دلقکبازی ها را همه چندسال قبل سیر کرده بودند. الان فقط لبخندهای حسرت آلود شاید گاهی روی صورتها جابجا می شد. کسی انتظار برنامه سورپرایز نداشت. بیشتر اتفاقا می خواستند تکراری باشد. اول  سه میمون شروع شد. دکور ساده اش اول کار لو داد ماجرا را. ایده این نمایشنامه جدید است. سه نویسنده، کافکا میلتون و جاناتان سویفت هر کدام در قالب یک میمون برگشته اند به زمان ولی آنها را در قفس محبوس کرده اند و مجبورشان کرده اند هملت بنویسند. دیلوگها جالب است چون  شخصیت روانی هرکدامشان با این که میمونن ولی مثل سابقشان است. خیلی خوشم نمیاد ازین نمایش. نه این نمایش  و این بچه ها. منظورم نمایشها و متنهایی که فقط برای سرگرمی است. فقط برای بازی با ذهن هاست. باز تا همینجاش رو میشه قبول کرد ولی ایرانی نبودنش و خیلی غریبه بودنش با مردم تو ذوق میزند. مثلا اگه سه تا نویسنده خودی مثلا جمالزاده و هدایت و جلال رو اینکار کنند قضیه خیلی جالبتر میشه.. :)

ایرانیت کار با برنامه  بعدی جبران میشود. حامد سنتوری می رود. و 20 دقیقه بدون خستگی بچه ها می زند. واقعا هم عالی بود. بچه ها حسابی کف می زنند. بعد بچه های کانون شعر صندلی می آورند و سه نفری یک قطعه را می خوانند. خیلی از شعر نفهمیدم چون همهمه بود. هماهنگی شون معلوم بود تمرین زیادی داشتند.

مرتضی آمد. صمیمیت و پاکی اش اشک را درمی آورد. با لبخند گفت: بچه ها قرار نیست من بزنم. قراره دور هم چند دقیقه ای شعر بخونیم آواز بخونیم من هم شاید یه صدایی  دربیارم. اصل خودتونید. همه ساکت شدند. چند زخمه زد. بچه ها را گمراه کرد. یا شاید کنجکاو که چه می خواهد بزند یکهو آرام آرام نوبهاری نامجو را شروع کرد. جمع همه حفظ بودند. شروع کردند به خواندن. و چه قدر شعر پر معنی ای دارد. چون است حال بستان ای باد نوبهاری .. حس ها به قلم نمی آید. یا من نم توانم درست بنویسم. بچه ها کمی گریه می کردند. مرتضی کم نگذاشت بدون اینکه آهنگ را قطع کند ای ساربان را شروع کرد. می دانست اگر قطع کند بچه ها کف می زنند و حال بچه ها، دیگر عوض می شود. با ای ساربان تقریبا همه گریه کردند. همه می خواندند.. تمام شد.. جمع، حسابی تشویق کرد. مرتضی هم برای اینکه حال بچه ها برگردد روز اولش، آقای راننده کلاه قرمزی رو زد. بچه ها خندیدند. سبک شده بودند همه. 

/ 3 نظر / 7 بازدید
سهیلا(کاتارسیس)

وای که چقدر خلوت بودن دلگیره. واقعن دلم می گیره دانشگاه و شهر رو خلوت می بینم. چه غم انگیز بود نوشته شما. همه میگن دوران دانشگاه از بهترین دوران زندگیه اما برای من یکی تقریبن برعکس بوده.

سهیلا(کاتارسیس)

آقا امکانش هست من هم یادداشتهای خصوصی شما رو مطالعه بفرمایم! [چشمک]

ققنوس

سلام وبتون قشنگه و قلمتون قشنگتر برخی پستاش رو متوجه نشدم مال خودتونه یا کسی- رفرنش ک نداشت، ولی خب ادبیات زیبایی بود مثل یک سریال که جلوی چشمات رد میشن ازاینکه در وبم نظر گذاشتید ممنون- هرچند قلمتون خیلی ثقیل و سنگینه و چند بار خوندم تا ی چیزایی دستگیرم شد تشکر