با محمد حرکت میکنیم، سوز سردی میزند داخل کاپشنمان و اعصاب بهم می ریزد. ممد می گوید: چقدر بیشرف سرد شده .. می گویم: "صدای سگ دربیاریم لااقل کسی دلش به رحم بیاد" ممد می خندد. دهانم تلخ شده دوست ندارم زیاد صحبت کنم فکر میکنم دهانم بو گرفته. نمی خواهم سکوت هم بر سرما مزید جان کندنمان شود. میگویم "بریم ی چیزی بخوریم"... دست در جیبم می کنم و آخرین دوهزاری ام را محکم فشار می دهم. انگار همه جان من است که نوازشش می کنم. یکهو خوشحالیم فرو میریزد. یادم می افتد با دوهزار تومان هیچ کاری نمیشود کرد. کیک خشک بی مزه ای یا به زور بسته چیپس نصفه باددار میشه خرید. این ی چسه که کفاف مستی بی نهایت مارو نمیده.. بغضم داغ تر می شود اینکه یادم می آید 4 ماه است همه پروژه ها و طرحهامون شکست خورده. 4 ماه هیچ کدوم از مشتریها ک قول داده بودند هیچ خریدی نکردند. هر هفته با ایده تازه و دل پرامید شرکت دور هم جمع می شویم ولی آخر هفته بعد از کلی امکانسنجی و بازارسنجی و تلفن با شهرداری و وزارتخونه و کجا و کجا همه چیز دود میشود و میرود پی کارش. بغضم داغتر میشود وقتی تیکه های اطرافیها یادم می افتد. بی پولی را هرجوره می شود تحمل کرد، ولی به شرطی که کسی خبردار نباشد. فکر دومی بیشتر اذیت میکند. همیشه فکر میکردم ایوب اگر صبر زیادی داشته بخاطر زنش بوده، یا دور و بریهاش، اقلا اونهام شرایط رو درک می کردند اقلا پایه بودند. فیلم بی پولی هم قشنگ بود...   میرویم داخل سوپر،  قفسه ها را ورانداز میکنیم. ده جور خروسقندی بچه خرکن در قفسه ها ریخته دونات، اسنک، پف فیل، گندمک، شیرین عسل .. ولی هیچ کدوم مردونه نیست. این وسط هوس حلیم میکنم. چشمم به سیگارها می افتد. ولی نمیخواهم جلوی محمد روشن کنم. نان صنعتی بزرگ برمیدارم. محمد می گوید آن یکی را بردار لایش خرما دارد. 

می آییم بیرون.. شروع میکنیم به خوردن

دنیا انگار خلوت است.. می خندیم و با سختیهای ناچیزمان سلفی میگیریم. 

 

 

#خاطرات هاشمی_سال 60

/ 0 نظر / 4 بازدید